پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی نویسنده

سلام.

بالاخره خدمتم در سازمان فخیمه جهاد دانشگاهی پایان یافت و خلاص شدیم. خدمت در این سازمان متاسفانه تجربه و دستاورد خاصی برای من نداشت. البته زمان آزاد زیادی داشتم. در نتیجه مطالعات خوبی داشتم. البته سریال های بی شماری هم در این برحه حساس دیدم. طوری که دیگه شور ـَ ش در آمده بود و خودم هم خسته شده بودم. من متوجه شدم خدمت با کار خیلی فرق می کنه و من ترجیح میدهم کار کنم تا خدمت کنم. باری، چهارشنبه ۲۹ فروردین خدمت تمام شد. البته کارهای اداری وتسویه مانده است. از شنبه در محل کار سابق که به صورت ساعتی مشغول بودم تمام وقت شدم و احساس اول مهر رو داشتم.

این مدت درمورد ادامه وبلاگ نویسی هم مردد بودم و هنوز هم هستم. خیلی انگیزه ای برای این کار ندارم. نه مخاطب دارم و نه حرف هایی هم که میزنم خریداری دارد و تقریبا تاریخش گذشته اند این را می دانم. البته نسبت به جوان خام مخاطب بیشتری دارم که از طریق جستجوی گوگول می آیند ولی اینها مخاطبان خاموش اند. وبلاگ نویسی و نظر گذاشتن در وبلاگ نسبت به شبکه های دیگر سخت تر است و پیگیری پاسخ کامنت سخت تر تر و کسی حوصله این قرطی بازی ها را ندارد. در نتیجه دل و دماغ کم است. از طرفی هزینه هاستینگ برای من منطقی نبود و به یک هاست خیلی ارزانتر کوچ کردم. هزینه هم یک عاملی شده که شاید درآینده به وبلاگهای رایگان کوچ کنم یا کلا تعطیل کنم. البته خود من هم دل و دماغ و زمان وبلاگ گردی را ندارم و جز چند وبلاگ قدیمی یا معروف به جایی سر نمی زنم. نمی دانم اقتضای سن من است یا اقتضا عصر حاضر. باری الان هم اگر می نویسم یک عامل قوی وجود داردآن هم خودم هستم. می نویسم برای خودم. در قسمت درباره ما توضیح دادم که به شدت فراموش می کنم همه چیز را، و این حقیقتا نگرانم می کند. می ترسم از فراموشی. حتی میترسم با نوشتن و فکر کردن در موردش این مساله رسمیت بیشتری برایم پیدا کند و به عنوان یک المان روشنفکری یا باکلاسی هم برایم مطرح شود.

دلم می خواهد این جا مرجعی برای بازشناسی و نگاه به گذشته خودم باشد. هم خاطرات و روزمرگی ها و هم افکار و تغییر و تحولات من. و هم یک چک لیستی برای کارها و برنامه های آینده خودم، من و همسرم، من و دختر آینده ام، من و پسر آینده ام. (البته فعلا خبری نیست)

این روزها می توان گفت حالم خوب است. دیگر شریف را فراموش کرده ام. دیگر آن تب و تاب و نگرانی های بچگانه را ندارم که : عقب ماندم، دوستان و همکلاسی هایم رفتند و من ماندم، فلانی چقدر موفق شده است و مدیر فلان قسمت و بهمان بخش شده است و کجا کار می کند و چقدر حقوق می گیرد. آرام آرام تلاشم را می کنم در کنار همسر آرام جانم که این آرامش را مدیون ایشانم. این که آرامترم خیلی مهم است. این که حرص کمتری می خورم خیلی مهم است. این که دیگر فکر نمی کنم قرار است اتفاق خاصی بیفتد یا باید اتفاق خاصی بیفتد خیلی مهم است. نگاهم به زندگی و استانداردهای آن و رفاه و این ها عوض شده است.

مادیات و رفاه را در حدی که خدا روزیم می کند میخواهم و سعی میکنم برایش حرص نزنم و خودم را جر ندهم. تقریبا غر نمی زنم بیشتر غر می شنوم لبخند می زنم و در دل خدا را شکر می کنم که ما را از زمره نقزنان خارج کرده. می گویند مهندس اشتباه می کنی مانده ای، برای ما دیگر دیر شده است تو هنوز جوانی و امتیازهای خوبی داری برو از این خراب شده. می گویند دوستم که در اینجا حقوق خودش و همسرش مجموعا د۲٫۵ میلیون هم نمی شود آنجا سالانه ۱۰۰ هزار دلار در آمد دارند و یک خانه ویلایی ۵۰۰ متری در سابرب (یعنی حومه) به ارزش یک میلیون دلار خریده اند، آن یکی باجناقش هم وضعش خیلی خوب است و چه حالی می کنند. ولی این حرف ها در حال حاضر هیچ تاثیری روی من ندارد نه حسرتش را می خورم نه دلم می خواهد و خلاصه به شصت پایم هم حساب نمی کنم و صد البته برای آن بنده های خدا هم هیچ احساس منفی یا مثبتی مثل تاسف و یا “خوش به حالشان” ندارم.

این روزها با شهید عزیز مرتضی آوینی بیشتر آشنا شده ام و کتابهایش را می خوانم. این بزگوار هم افکار تاریخ گذشته ای مثل من دارد. البته حرف های آوینی در زمان خودش نو بود. ولی این افکار – که من هم دچارش شده ام و دوستش دارم و اعتقاد دارم به ان و از جهتی خوشحالم که کسان دیگری هم بوده اند که اینطور فکر می کرده اند – تاریخش گذشته و به ناچار کلا تاریخ گذشته می شوی.

مثلا کتابی که خیلی دوستش داشتم و کلمه به کلمه اش را چشیدم ” توسعه و مبانی تمدن غرب” آوینی بود. اگر شما هم مثل من افکار تاریخ گذشته دارید و دگم و عقب مانده اید توصیه می کنم بخوانید. برخلاف عنوانش، کتاب روان و راحت و قابل فهمی است. در رابطه با توسعه و اینکه اصلا چرا دنیا را با متغیری مثل توسعه یافتگی  تقسیم بندی کرده اند و آیا نمیشود جور دیگری دنیا را تقسیم کنیم؟ در رابطه با نظام بانکی و پول و ربا، آینده سرمایه داری، انسان های آینده پرورش یافته با این نگاه صحبت شده است. برخلاف تصورمن، آوینی اهل مطالعه خیلی دقیق و بدون تعصب بود و اتفاقا به کرات به منابع غربی استناد کرده است و “این” کتاب را خواندنی تر کرده است.

شاید این کتاب خروجی مستقیمی نداشته باشد. اخرش بگویید خب مثلا که چه؟ حالا چی کار کنم؟ مساله لااقل برای من یک نگاه نو و عمیق بود، با تغییر نگاه و زاویه دید زندگی کلا شکل دیگری می گیرد. شاید همان کارها را بکنی ولی با هدفی دیگر و با نیتی دیگر. این خیلی مهم است.

نکته دیگر در مورد کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب این که: با این که کتاب ۳۰-۴۰ سال پیش نوشته شده ولی هنوز نو و تازه است و اتفاقا با روزگار ما با ۲۰۱۸ همخوانی بیشتری دارد. طوری که شاید تعجب کنی که این سید شهید این ها را ۴۰ سال قبل چطور دیده است؟

انشالله در هفته های آینده بخش هایی از این کتاب را در اینجا می گذارم.

نظر آقای بهنود در مورد شهید آوینی هم خواندنی است. البته من غیر از ایشان جایی ندیدم این مطلب را. این که در آن حد باشند حالا به این حد برسند! این صفحه  مطالب جالبی در مورد آوینی دارد.

مرتضی آوینی را چطور می‌شناسید؟ 

مرتضی آوینی را من از زمانی که دانشکده بود می‌شناسم. از زمانی که او دانشکده می‌رفت، نه من. مرتضی بچه‌ی تندرویی بود که در هر دوره یک حالی داشت. یک دوره زده بود به مواد مخدر و این جور چیزها. تمام بازوهایش جای سوزن بود. شب در دانشکده خوابش می‌برد، فردا صبح جسدش را از دانشکده بیرون می‌آوردند. اصولا بچه‌ی تندرویی بود. هرکار می‌کرد تا ته‌اش می‌رفت. بعد یک دوره هیپی شد. موهایش را گذاشته بود بلند شود. مدرن شده بود. قرتی مآب شده بود. جین می‌پوشید. دست‌بند می‌بست و از این جور کارها. اما شانس یا بدشانسی که آورد این بود که سال ۵۶ زد به عرفان و ادبيات عرفانی. بقيه کارها را کنار گذاشت.

 

 

  • امسال عید دو مهمان ویژه داشتیم که خوشحال و ذوق زده شدیم. دو تا از بچه های کلاس تربیتی (ششم ابتدایی اند) برای عید دیدنی آمده بودند خانه ما. یک تعارفاتی میکردند که من کم می آوردم. در کنار ریزش ها واقعا رویش های عجیبی هم داریم. من هم سن این بچه ها بودم عید فقط سوباسا و کاکرو نگاه می کردم.

 

 

 

کتاب های سال ۹۶

امسال من طبق برنامه کتاب های خیلی بیشتری خواندم. کتاب هایی که یادم مانده است را در اینجا نوشته ام.

  • آنک آن یتیم نظر کرده – داستان زندگی پیامبر – این داستان قبل از میلاد پیامبر شروع می شود و تصویر بهتری از شرایط و زمان و مکان به ما می دهد.
  • ابن مشغله – نادر ابراهیمی – کتابی که خیلی دوست داشتم.
  • ولایت فقیه / امام خمینی
  • شماس شامی – مجید قیصری – یک کتاب معمولی
  • کمی دیرتر / سید مهدی شجاعی
  • درس هایی که امام حسین به انسان ها اموخت / عبدالکریم هاشمی نژاد – بررسی تاریخی حوادث عاشورا و بعضی شبهات – وقتی یک بررسی دقیق تاریخی نسبت به حوادث عاشورا داشته باشید خیلی از سوالات خود به خود حل می شود.
  • اثر مرکب – دارن هاردی
  • ده روز با رهبر – سفر سیستان – رضا امیرخانی
  • قیدار – رضا امیر خانی
  • ده روز با داعش – دولت اسلامی از درون – یورگن تودنهوفر
  • نصرالله – محمدرضا زائری
  • زندگی حسینی – محمدرضا زائری – مقالات
  • نامیرا – صادق کرمیار
  • غنیمت – صادق کرمیار
  • ابوذر – دکتر شریعتی – این کتاب را هم خیلی دوست داشتم. تا جایی که یادم هست منبع اصلی این کتاب یک نویسنده سنی است و در نتیجه فضا کمی متفاوت از تصور شیعه است و اتفاقا این خوب است.
  • نفحات نفت – رضا امیرخانی
  • کیمیا خاتون – سعیده قدس – داستانواره ای از زندگی دختر مولانا و برخورد شمس و مولانا و… به نظرم برای شناخت شمس و مولانا برای شروع خوب است.
  • جستارهایی در باب عشق – آلن دو باتن
  • ته خیار – هوشنگ مرادی کرمانی – داستان های کوتاه – می شود یک بار خواندش. اشارات و فضاسازی های جالبی داشت بعضا.
  • مربای شیرین – هوشنگ مرادی کرمانی – یک داستان کوتاه ۸۰ صفحه ای – فوق العاده شیرین و ملیح
  • شما که غریبه نیستید – باز هم هوشنگ مرادی کرمانی – داستان زندگی هوشو (ینی همون هوشنگ)
  • کویر – دکتر شریعتی
  • مکان های عمومی – نوشته نادر ابراهیمی – اتلاف وقت – ارزش یک بار خواندن هم ندارد.
  • تضادهای درونی – نوشته نادر ابراهیمی – اتلاف وقت – ارزش یک بار خواندن هم ندارد.
  • با سرودخوان جنگ در خطه نام وننگ –  نادر ابراهیمی  کتاب ضعیفی بود به نظرم. حرفی برای گفتن نداشت
  • نظریه انتخاب – ویلیام گلاسر – در باب کنترل درونی و بیرونی – کتاب روانشناسی زندگی است اصولی و روشمند است نه از آن کتاب های بازاری تیپ موفقیت.
  • آینده آزادی – فرید زکریا –
  • فلسفه و هدف زندگی – علامه محمد تقی جعفری – این کتاب فوق العاده بود. البته خیلی نفهمیدم. باید حداقل ۲ بار دیگر بخوانمش. اگر مثل من احساس گمگشتگی می کنید حتما بخوانید. اگر احساس گمگشتگی ندارید که حتما تر بخوانید.
  • تربیت فرزند از نظر اسلام – استاد اخلاق آیت الله مظاهری
  • پدر، عشق، پسر – سید مهدی شجاعی (خیلی جالب نبود. باید یک نفر توانمند با صدا و اجرای خوب بیاد این کتاب رو اجرا کنه. وگرنه به راحتی نمیشه باهاش ارتباط گرفت و فضا ها رو تصور کرد، چون خیلی بی مقدمه رفته وسط حادثه)
  • بهم میاد – رنده عبدالفتاح – یک کتاب در مورد یک نوجوان استرالیایی مسلمان فلسطینی الاصل که حالا در س ۱۶ سالگی می خواهد حجاب انتخاب کند. چالش ها و نگرانی ها و استرس و فشارهای درونی و بیرونی زیادی را باید تحمل کند. به نظر من خوندن این کتاب لازم است. برای هر پدر مادری لازم است تا با دغدغه ها و نگرانی های دخترش بیشتر آشنا بشود. بخصوص که تا ۱۰-۱۵ سال آینده با روند فعلی احتمالا خیلی دختران با حجاب نخواهیم داشت و انتخاب حجاب هر روز سخت تر خواهد شد و باید خیلی هزینه ها کرد و از خیلی چیزها گذشت.

کف خیابون – مستند داستانی – در این مورد عمدا توضیح نمی دهم.

یه سری کتاب های اشتباه هم این وسط بود که بعد از خوندن ۳۰-۴۰ صفحه به نتیجه رسیدم که کاملا انتخاب های اشتباهی بودند که دیگه اسمشون رو هم در این لیست نیاوردم.

من امسال از هر نویسنده ای که کتابی شروع می کردم و خوشم می آمد سعی می کردم کتاب های شاخصش را هم بخوانم.

مثلا هوشنگ مرادی کرمانی، نادر ابراهیمی، محمدرضا زائری و این اواخر هم که علامه جعفری را کمی شناخته ام، مجذوبش شده ام. من هر شخصیتی را که مجذوبش می شوم سعی می کنم آثار بیشتری صوتی و تصویری و مکتوب از او ببینم و کمی با او زندگی می کنم.

علامه عسگری، دکتر فرامرز رفیع پور و اثارشان هم در این لیست قرار گرفته است. برای سال جدید احتمالا از فضای رمان و داستان فاصله بیشتری می گیرم. احساس می کنم کم کم این ظرفیت برای کتاب های کمی جدی تر دارد به وجود می آید.

یک سری نویسنده های خارجی که البته بیشتر در حوزه مدیریت و اقتصاد رفتاری و روانشناسی و اینها مانند پیترسنگه، دراکر، دن آریلی، دنیل پینک و… هست که سال ۹۷ جدی تر دنبال می کنم.

البته نکته ای که لازم می دانم توضیح بدهم این است که: من احساس می کنم وقتی کتاب های مدیریتی و روانشناسی و اقتصادی نویسندگان غربی را می خوانم بخصوص وقتی چند تا پشت سر هم باشد، شاید کمی از فضای معنویت فاصله می گیرم  و قشنگ جریان و حرکت مادی گرایی را درون خودم احساس می کنم و به نوعی جهان بینی و مکتب فکری شان در من رسوب می کند که نمی خواهم. مثلا خوب یادم هست که من تعریفی ملایم تر از سکولاریسم داشتم و کمی به آن تمایل داشتم همینطور در مورد لیبرالیسم.

ولی حالا رویکردی که دارم (و نمی دانم چقدر مفید می تواند باشد) این است که یکی در میان با کتابهای فلسفی و اعتقادی و اخلاقی و ایرانی اسلامی ان کتاب ها را هم بخوانم و هم زمان نگاهی انتقادی داشته باشم و تمام حرفهایشان را به عنوان وحی منزل نپذیرم و بیشتر بررسی کنم.

در این بین یک سری افراد و آثارشان را هم حذف کردم، که البته الان فقط یک نفر در ذهنم مانده است. من تا مدت ها “ما چرا عقب مانده ایم؟” و “غرب چگونه غرب شد؟” در لیست خرید کتابهایم بود. که با دیدن چندین مصاحبه از نویسنده به این نتیجه رسیدم که نویسنده فردی کاملا متعصب و البته عصبی است و به شدت سوگیری ذهنی دارد و ارزش وقت گذاشتن ندارد و مطالعه آثارش فقط بار منفی خواهد داشت و باید هم زمان کلی بررسی های تاریخی بکنم تا به یک نتیجه گیری برسم. دلیل بعدی حذف این بود که این موضوعات از جایی به بعد از اولویت هایم خارج شد. شاید یک روز دوباره به لیستم اضافه شوند.

***امیدوارم سالی خوب و پر از خیر و برکت داشته باشید.

پست مرتبط : تربیت فرزند – اقتصاد فریب

داستان محمد کربلایی را شاید شنیده باشید.

داستان را از کتاب کمی دیرتر بخوانید. (این داستان در منابع دیگر هم هست و استاد ما هم نقل کرده بودند.)

….

وقتی مدل کسب درآمد و مدل کسب و کار و بیزنس پلن محمد کربلایی را با فروشگاه های زنجیره ای مقایسه می کنی با بانکها و فروشگاه ها مقایسه می کنی، می مانی. باشگاه مشتریان درست می کنند! هزار و یک ترفند می زنند، مشتری را روان شناسی می­کنند.

چیدمان وسایل در فروشگاه طوری است که احتمالا در کنار دست مال کاغذی چیزهای دیگری هم برداری، بدون این که نیازت باشد. برایت کارت مخصوص درست می کنند، کارت آفرین و صد آفرین مخصوص تو می سازند که اگر ۱۰ تا صد آفرین بگیری ستاره دار می شوی! خدمات ویژه برایت کنار می گذارند! تخفیف ویژه تر و…

در یک محل وقتی یک فروشگاه بزرگ تاسیس می شود تمام کسب و کار های کوچک  اطراف متاثر از این قضیه می شوند و دچار رکود و کسادی می شوند.من این کسادی و رکود را به چشم دیده ام. چه تاثیراتی که همین رکود اقتصادی بر زندگی و خانواده و… دارد

استاد می­گفت کار فروشگاه های بزرگ با له کردن مغازه های کوچک و کسب و کار های کوچک غیر اخلاقی است.

چه خبره آقا؟ شلخته درو كنيد تا چيزی گير خوشه چين ها بيايد.

علامه طباطبایی یک جمله ای دارند که خیلی به دلم نشست

آقایان! اَبَدیّت در پیش دارید،

برای آن کاری کرده اید؟!

سر کوچه ما یک دکانی هست خواربار فروشی. دکان که می گویم برای این است که سوپر مارکت نیست. وسایل خیلی مرتب و منظم و لوکس چیده نشده. از هر چیزی هم ۱-۲ نمونه بیشتر نیست. گرد و خاکی هم احیانا گرفته. حاج آقا هم سن و سالی ازش گذشته و حوصله این قرطی بازی ها را ندارد. فروشنده پیرمردی است پدر دو ادامه مطالعه …

تربیت فرزند ، اقتصاد فریب و بازار آزاد

در روایات دارد پیامبر اکرم (ص) رد می شد میوه فروشی میوه داشت، اما میوه ها برق و جلا داشت، پیامبر جلب شدند رفتند سر میوه ها دیدند آب روی میوه ها ریخته است و برق و زیبایی مال آب است،به او گفتند: چرا این کار را کردی، چرا این میوه زیر و رو دارد، گفت یا رسول الله باران آمد و اینجور شد، پیامبر فرمود چرا هم نزدی، بعد فرمودند: ((من غشنا فلیس منا)) هر کس مسلمانی را گول بزند مسلمان نیست، حتی بعضی بزرگان اشکال می کنندکه چراغ بزنند در مغازه، چون چراغ زرق و برقی به پارچه و میوه می دهد و همین اشکال دارد.

تربیت فرزند از نظر اسلام – استاد اخلاق آیت الله مظاهری

به نظر شما چرا چنین مطلبی در کتاب تربیت فرزند آمده؟ لقمه حلال و حرام.

ما به قدری در عصر اقتصاد بازار آزاد تنفس کرده ایم، که حتی تصور اقتصادی چنین اخلاقی برایمان سخت و حتی ناممکن شده است.

من مدت هاست که به موضوعات این چنین فکر می کنم و برایم تبدیل به چالشی ذهنی شده است. برای ممکن شدن آن به نظرم و به قول بزرگان باکلاس این عرصه، باید پارادایم ها عوض شوند.

این تازه نمونه ساده ای است که برای ما اصلا قابل توجه نیست. وارد یک فروشگاه می شوید که آفف خورده است. یک قیمتی نوشته شده و خط خورده است، چرا؟ با این کار استاندارد هایی برای ما تعریف می کنند و بعد نسبت به آن استاندارد تخفیف می دهند و ما خوشحال می شویم که برد کرده ایم یا چیزی را می خریم که احتمالا به آن نیاز نداشته ایم.

وارد یک کافی شاپ می شوید در منو یک نوشیدنی ۱۰۰ هزار تومانی قرار داده شده و بقیه نوشیدنی ها نزدیک ۱۰ هزار تومان است. بررسی که می کنید می بینید این نوشیدنی ۱۰۰ هزار تومانی معمولا سرو نمی شود و هدف آن چیز دیگری است.

یک فسنجان ساز که اصلا نیاز شما نیست و من هم نمیدانم دقیقا چه کار می کند، را می بینید قیمتی که خورده مثلا ۵ میلیون تومان است. کنار این فسنجان ساز، یک فسنجان ساز ساده تر و تقریبا با همان قابلیت ها با قیمت یک میلیون تومان قرار می دهند. شما احتمال زیاد (۵۰ درصد مثلا) با یک مقایسه احساس می کنید با خرید فسنجان ساز یک میلیونی برد کرده اید و ۴ میلیون سود کرده اید!

کتاب خوبیست، بخوانید، حتی اگر هنوز فرزندی ندارید مثل ما. خیلی از مراقبت ها حتی قبل از ازدواج شروع می شود. من دسته بندی کتاب ها را نمی دانم ولی خودم می خواهم یک دسته بندی کنم. این کتاب، کتاب بنیادی است، ماهیگیری را یاد می دهد، اصولی که با آنها می توانید در شرایط مختلف طبق آن خودتان روش طراحی کنید برای تربیت فرزند. البته در کنارش کتاب های که خود ماهی را می دهند هم بد نیست. کتاب هایی که دستور العمل دارند برای شرایط و سنین و دوره های مختلف کودکی. ان شاالله بعدا معرفی خواهم کرد.

+ خیلی تلاش می کنم که سالم بمانم و بیشتر زنده بمانم. یکی از دلایلش این است که می خواهم فروپاشی نظام سیاسی و اقتصادی آمریکا و غرب را ببینم و نظام بعد از آن را. تماشایی خواهد بود. اگر فکر می کنید غیر ممکن و غیر قابل تصور است به تاریخ مراجعه کنید. دیر و زود دارد ولی …

یکی دیگر از دلایلش امید به دیدن حکومتی چنین اخلاقی.

 

ترامپ های ایرانی

احتمالا این روزها و در واقع این سال ها متوجه هجوم و افزایش ماشین های بزرگ و شاسی بلند شده اید. ذائقه مردم عوض شده است (+تهران پرس). آیا این یک روند طبیعی است؟ به نظر من نه. این یک جور ذائقه سازی است. ذائقه مردم را عوض می کنند. این تغییر ذائقه برای ما آب نداشته باشد برای سازندگان شاسی بلند ها قطعا نان دارد. هر وقت می خواهند یک انسان موفق یا ثروتمند نشان بدهند معمولا یک شاسی بلند مشکی هم در زمینه تصویر دیده می شود. شنیده ام (تحقیق نکرده ام) در ژاپن یا کره معمولا مردم از ماشین های کوچک حتی دو نفره استفاده می کنند. یا خیلی ها به سمت دوچرخه رفته اند و به نظر می آید از این مرحله ظاهر سازی گذر کرده اند. خودشان شده اند.

در هر عصری یک مساله ای نماد مردانگی (نه به معنای مرام و معرفت) بوده است و زنان به آنها بیشتر جذب می شدند. احتمالا یک دوره ای جوانمردی و فتوت، در عصر دیگری جنگاوری و نظامی گری، تا همین چند سال پیش دور بازو و شکم سیکس پک (که هنوز بعضی مناطق همچنان هست) و حالا ماشین های شاسی بلند.

شاسی بلند بزرگ تر، نماد مردانگی و باروری بیشتر.

روزی می شود که احساس کنی اگر شاسی بلند نداشته باشی مرد نیستی!

به نظرم افرادی که شاسی بلند سوار می شوند اکثرا آدم های حقیری اند. (این گزاره قطعا خیلی ایراد دارد می دانم) ولی گرایش به ماشین های بزرگ نوعی خود کوچک بینی است که انسان می خواهد با این ماشین های بزرگ این حقارت را رفع و رجوع کند و بزرگ شود.  جای دور نرویم اگر خود من روزی شاسی بلند بگیرم از سر حقارت است، می خواهم بگویم من هم “دارم”.

البته قطعا توجیهاتی هم داریم. مثل ایمنی یا پایداری بیشتر شاسی بلند. ولی احتمال خیلی زیاد اگر دو ماشین با مشخصات نزدیک به هم و ضریب ایمنی نزدیک به هم در توان مالی ما باشد، ماشین شاسی بلند را انتخاب می کنیم.  چرا؟

دلایلی یک نفر ماشین شاسی بلند انتخاب می کند.

شاسی بلند که در اصل SUV –Sport utility vehicle  است یک ماشین با اهداف ورزشی و مسیرهای پرپیچ و خم و دشوار بوده است که حالا از هدف اصلی خود دور شده است.

سوال اصلي اينجاست چرا خودرو شاسي بلند؟

خودرويي مثل X33 از كمپاني تازه وارد MVM دقيقاً كدام تپه، شيب يا كوه را مي تواندپشت سر بگذارد؟ يا براي كدام سفر درون شهري يا برون شهري مناسب است؟!

چرا خودرو شاسي بلند مي خريم؟

با توجه به سيستم فنربندي نسبتاً خشك و كم تحرك و پُرتكان اين كلاس ، نمي توان از خودرو انتظار سواري نرم و راحتي را داشت! آيا مي توان براي ماهيگيري به كنار رودخانه رفت و يا حتي كمي هم بدنه فلزي خودرو را با آب آشنا كرد؟ من كه فكر نمي كنم!

در بازار خودروهاي داخلي عملاً رسالت اصلي شاسي بلندها فراموش شده است؛ پيمودن مسيرهاي صعب العب ادامه مطالعه …

طراحی نظام انگیزش

مقدمه این مطلب را در تجربه یک کلاس تربیتی -۱ می توانید بخوانید. من با توجه به این که از شلنگ نمی توانستم استفاده کنم و نمره ای هم دستم نبود که با آن بچه مردم را تهدید کنم یا با مشت دماغش را خورد کنم باید راه حل های دیگری برای درگیر کردن آنها با موضوع کلاس پیدا می کردم.

برای اینکه بچه ها کاملا درگیر موضوع بشوند قرار بر این شد که بچه ها به داستان یا محتوای مورد نظر گوش کنند و در انتها هر یک از بچه ها پشت برگه امتیازشان یک عنوان برای این داستان انتخاب کنند، و بعد عنوان را روی تخته می نویسم و در مورد آن رای گیری می کنیم، کسی که بیشترین رای را بیاورد امتیاز بیشتری خواهد داشت. این باعث شد که بچه ها خیلی جذب شوند و با دقت گوش کنند و به شکلی عمیق تری به موضوع و هدف آن فکر کنند و البته لازم بود که خلاقیت هم به خرج بدهند تا عنوان جالبتری انتخاب کنند.

طبیعتا این ایده مانند هر ایده ای ضعف هایی داشت.بعد از چند جلسه بچه ها با مقوله تقلب در رای گیری و لابی گری آشنا شدند. البته این به نظر من بد نیست، وقتی متوجه آسیب های این کار بشوند. میانگین رای ها به ۱۰-۱۲ رای رسیده بود و سیستم رای گیری کارکرد خود را از دست داده بود. در این جا من تصمیم گرفتم رای گیری را یک مرحله پیشرفته تر کنم. قرار شد کسی که در موردش قرار است رای گیری شود چشمهایش را ببندد تا نداند چه کسانی به او رای داده، و همه براساس این که عنوان داستان ها زیبا و خلاقانه و مناسب است رای بدهند. با این اتفاق میانگین رای ها به ۴-۵ رای رسید.

در رابطه با بحث لابی، مثلا یک بار یکی از بچه ها خیلی تلاش کرده بود در کلاس مثبت تر باشد و بهتر باشد ولی خیلی نتوانسته بود در جذب رای تاثیر بگذارد و گریه می کرد. همین بهانه ای شد که در مورد رعایت حق و انصاف و عدالت صحبتی بکنیم و ببینیم که وقتی رای گیری و یا قضاوت عادلانه و منصفانه نداشته باشند ممکن است چه ضربات و صدماتی داشته باشد. البته مشکل اصلی با من مربی یا قانونگذار است من مربی یا قانونگذار و یا حاکم (به نظر من) نباید روی انصاف و عدالت و حق پذیری مردم حساب باز کنم من باید سازوکار و سیستمی طراحی کنم که تا جای ممکن مستقل از انصاف و عدالت مردم عمل کند.

من معمولا هر جلسه به همه بچه ها بر اساس عملکردشان در کلاس امتیاز می دادم. برگه امتیاز هم از جایی به بعد کار کرد خود را از دست داد چون همه امتیاز می گرفتند و خیلی شاید متوجه کم و زیادی امتیازشان نسبت به سایرین نمی شدند. در نتیجه در این مورد هم آرام ارام تغییراتی به وجود آوردم.

جلساتی بعدی قرار شد در پایان کلاس یک رای گیری کلی در مورد عملکرد بچه ها در آن جلسه داشته باشیم و به نفر اول جایزه بدهم و به بقیه هم امتیاز بدهم. این روش هم ۱-۲ جلسه جواب داد. یک سری از بچه ها مشخص بود که اقبال بیشتری داشتند و همیشه مستقل از عملکردشان رای بالاتری می آوردند که این مطلوب من نبود، می خواستم همه بچه ها برای بهتر شدن و البته جایزه گرفتن تلاش کنند. ولی بچه ها امیدی به اول شدن نداشتند. ادامه مطالعه …

ایده قصه خوانی در رستوران و کافه

 

دوست دارم یک رستوران، کافی شاپ یا قهوه خانه داشته باشم.  در بخشی از این رستوران یک سن درست کنم، هر شب در یک

 

ساعت مشخص مثلا ساعت ۹ یک صندلی در وسط صحنه ببرم و بنشینم و برای مردم قصه بخوانم. قصه های کهن، قصه های مدرن، قصه های بی سر و ته، قصه های تلخ و شیرین. آدم ها کنار یکدیگر دست در دست هم، به قصه ها گوش می دهند و می خندند و گریه می کنند و به فکر می روند و دست همدیگر را محکمتر می گیرند.

قصه گویی به نظرم سنت خوبیست که آدم ها را به هم نزدیکتر می کند. قصه گویی فقط برای کودک نیست. ما به شنیدن قصه ها نیاز بیشتری داریم.

 

 

حدودا دو سالی می شود که (به عنوان مربی) ۱-۲ ساعت در هفته در مسجد با بچه ها کار میکنیم. تجربه های خوب و ارزشمندی تا اینجا به دست آوردیم. ابتدا لازم است توضیح بدهم  من شدت به سیستم فعلی ب.س.یج نقد دارم و خودم را از آنها جدا می دانم و به قول رهبری باید خون گریست به حال این سیستم. متاسفانه افرادی فاقد صلاحیت در راس این امور هستند که باعث بیزاری یا در بهترین حالت بی تفاوتی اکثر مردم نسبت به مسجد و بسیج شده اند. این نظر شخصیه منه، و لا اقل تا الان چند مورد دیدم.به نظر من در این تیپ سازمان ها نمیشود سالم کار کرد و از جایی به بعد برای بقا در این سازمان باید مزین به انواع رذایل اخلاقی شد. حتی دغدغه مندترین افراد هم در این گونه سازمان ها (باز تاکید میکنم به نظرم) دچار استحاله و سستی اخلاقی می شوند. یک ایرادش هم این است که شخص وقتی در این سازمان ها کار می کند دچار نوعی خود علیه السلام پنداری مفرط می شود که باید فقط بقیه را تربیت کند.

تمام برنامه ها سطحی و ظاهری و برای گزارش رد کردن و گزارش سازی. در یک جلسه ای که با  چند نفر از مسئولین پایگاه های منطقه داشتیم یکی از مسئولین معمم یک ساعتی به ما گزارش داد و قرار بود اتاق فکری! تشکیل بشود و ما هم نظراتی گهربار بدهیم. این بزرگوار یک ساعت در مورد فعالیت های عملیاتی و برنامه های ایست بازرسی و اردوهای نظامی و میدان تیر و برنامه های تشییع شهدا و این دست مسائل حرف زد. یک بار نگفت در کل این منطقه یک کتابخانه یا حتی کتابفروشی وجود ندارد. تنها دغدغه فعالیت های عملیاتی و عکس گرفتن و گزارش سازی داشتند ( از نظر من). البته این بزرگوار به زعم خودش روشنفکر بود و می خواست اتاق فکر بگذارد تا این کارها به شکل بهتری انجام شود. اما هیچ برنامه ای برای گسترش کتاب (گسترش تفکر و تامل)، شناخت درست دین و اصلاح نگرش ها نداشتند. چند ماهی از این جلسه گذشته و ما همچنان منتظر این اتاق لعنتی فکر هستیم تا این مسائل را مطرح کنیم. بگذریم.

ما متاسفانه آدرس های غلط زیاد می دهیم. یک برنامه ای که در مسجد ما دارد شکل میگیرد برگزاری کلاس های تقویتی و آمادگی برای تیزهوشان و این دست خزعبلات است البته آخرش XBOX  هم هست.

این برنامه ها چه پیامی به مخاطب می دهد؟

هدف تقریبا وسیله را پاره کرده است. ما برای جذب به مسجد، مسجد را تبدیل به قلم چی می کنیم. مسجد امام قلم چی (ع).

ما مسجد را به گیم نت تبدیل کرده ایم. ادامه مطالعه …

جستارهایی در باب عشق نوشته آلن دو باتن

این از آن دسته کتاب هایی است که دوست دارم هدیه هم بدهم.  جستارهایی در باب عشق کتابی است که حداقل یک بار دیگر باید بخوانمش.

نویسنده در این کتاب روایت عشق دو نفر را نقادنه و البته هنرمندانه، تحلیلی و فلسفی بررسی و موشکافی می کند. و مانند یک جراح احساسات را جراحی و باز می کند و نسبت ها و ریشه های این احساسات را بررسی می کند. نسبت عشق و تقدیر گرایی، نسبت عشق و مارکسیسم! بله درست است انتظار یک کتاب عاشقانه تینیجری نداشته باشید.

نمی دانم در حق کدام جفاست ولی شاید بتوان گفت آلن دو باتن، جلال آل احمد و نادر ابراهیمی سوییسی هاست یا بر عکسش. من در این کتاب با تفکر عمیق آشنا شدم و کمی هم یاد گرفتم جور دیگر و عمیق تری نگاه کنم. نگاه نقادانه و تحلیلی فلسفی.

بارها برایم پیش آمد که تحلیل ها و نگاه ها به قدری برایم جذاب بود که بلند بلند برایم همسرم می خواندم و با زندگی خودمان تطبیق می دادیم و فکر می کردیم. این که ما تقدیر هم بودیم یا حاصل یک انتخاب کاملا منطقی؟ احتمال در کنار هم بودن مان را بررسی می کردیم؟!

بریده هایی از کتاب جستارهایی در باب عشق را در ادامه بخوانید و لذت ببرید. اگر کمی اهل کتاب باشید حتما از این کتاب لذت خواهید برد و جمله به جمله اش را مزه مزه خواهید کرد.

تقدیر گرایی –  ما در زندگی عاشقانه مان بیش از هرچیز به دست تقدیر نیازمندیم.اگر آرزو کنیم یا باور داشته باشیم(برخلاف تمام قوانین عصر روشنگری مان)که روزی دست تقدیر ما را برابر مرد یا زنی قرار می دهد که خوابش را می دیده ایم،آیا مرتکب گناه شده ایم؟آیا مستحق نیستیم،با گونه ای باور خرافی،آرزو کنیم سرانجام به موجودی بربخوریم که مرهم تمام رنج های ملال آور ما باشد؟


مارکسیسم – وقتی به کسی از موضع عشق یک طرفه نگاه می کنیم و به لذتی می اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می دهد، ناخودآگاه نکته ای اساسی را فراموش می کنیم: این که اگر او هم ما را دوست بدارد، علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باخت. ما عاشق می شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دست خود فاسدمان برهیم. خب اگر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه؟

  • (یک شوخی قدیمی از مارکست هست که گفته، باشگاهی که فردی مثل او را به عضویت بپذیرد لیاقت عضویت او را ندارد.
  • در هر رابطه ای لحظه ای مارکسیستی وجود دارد، لحظه ای که آشکار می شود عشق دو جانبه است. و راه حل آن بستگی به ایجاد تعادل میان عشق به خود و نفرت از خود دارد.

احتمالا آسان ترین افراد برای عاشق شدن کسانی هسند که درباره شان چیزی نمیدانیم . روابط عاشقانه ،هرگز به آن نابی خیالبافی های سفر های طولانی قطار نیستند ، که پنهانی فرد زیبایی را که روبرویمان نشسته و از پنجره بیرون را می نگرد ارزیابی کنیم و وقتی معشوق (خیالی) سرش را رو به داخل برگرداند و سر صحبت را با کنار دستی اش درمورد موضوع پیش پا افتاده ای مثل قیمت گران ساندویچ های قطار باز کرد ، یا بینی اش را با صدای بلند در دستمالی فین کرد قصه پایان بگیرد .


سرمایه داری مدرن – اس ام گریفیلد طی مقاله ای نوشته بود امروز سرمایه داری مدرن است که عشق را زنده نگه داشته است تا افراد را (وقتی که هیچ چیز دیگری به آنها هدف نمی دهد) هدفمند کند تا موقعیت شوهر، پدر وهمسر و مادر را اشغال کند و وادارشان کند هسته خانواده ای را تشکیل بدهند که نه تنها برای تولید مثل و روابط اجتماعی ضروری است، بلکه در کل برای حفظ نظم موجود توزیع و مصرف اجناس و خدمات نیز حیاتی است و بدینوسیله کل آن را به عنوان چرخه ای متحرک حفظ کند.


  • هر کسی ما را به حس دیگری از خودمان تبدیل میکند، چون ما کمی تبدیل به چیزی می شویم که انها فکر می کنند هستیم، “خود” ما می تواند به آمیبی تشبیه شود که دیواره های بیرونی اش نرم و منعطف است، و در نتیجه با محیط اش تطبیق می یابد.
  • اگر فیلسوف ها به گونه ای سنتی همواره زندگی مبتنی بر منطق را توصیه، و زندگی بر مبنای هوی و هوس را نفی کرده اند، علتش این است که منطق بستر تداوم است. برخلاف رمانتیک ها، فیلسوف ها اجازه نمی دهند تمایل شان دیوانه وار …

جستارهایی در باب عشق نوشته آلن دو باتن | حدود ۲۰۰ صفحه

کار ها و تجربه های شغلی قبلی ام را اینجا نوشته ام

همه مشاغل من -۱

همه مشاغل من -۲

همه مشاغل من -۳ (خدمت امریه در یک سازمان دانشگاهی)

همه مشاغل من -۴ | چطور یک استارتاپ ناموفق داشته باشیم

و حالا استارتاپ بعدی:

حدودا یکی دو ماهی از اعلام شکست پروژه قبلی گذشته بود. یکی از دوستان دوره دبیرستانم ۱-۲ باری با من تماس گرفته بود و گفته بود بیایم مغازه اش صحبت کنیم. تابلو فرش می فروخت. امانی می گرفت و می فروخت. همزمان یک کار تمام وقت هم داشت. کمی از فشارهای مالی شکایت داشت و می گفت چرا بعد از ازدواجم روزی ام بیشتر نشده و این حرف ها. خلاصه حرف هایمان گل انداخت. از دوستان دبیرستان، زندگی و ایده ها و تجربه ها و شوخی های خاص این رفیق شفیق. از یکی از ایده هایش برایم تعریف می کرد. مدتی در یک مجموعه حقوقی و وکلا کار کرده بود و مسئولیت سایت و شبکه های اجتماعی این مجموعه با او بود و متوجه یک نکته یا به قول خودش باگ (bug) در این بین شده بود. ادامه مطالعه …

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم این است که کتاب فروش سیار شوم. یک ون فولکس از این قدیمی ها بردارم و پر کتاب ش کنم و بروم در کوچه و خیابان های شهر های ایران – هر چه از پایتخت دورتر بهتر – دوره بیفتم و یک بلندگو بگیرم و مردم شهر را صدا کنم:

خانه دار بچه دار کتاب داریم.

کتاب های قشنگ، کتاب های خوندنی. ادامه مطالعه …

چطور نظام سیاسی آمریکا را تغییر دهیم؟

من لذت می برم وقتی کیم جونگ اون رهبر کره شمالی به جای گزینه روی میزش یه دکمه می گذارد و می تواند با فشردن آن فرمان پرتاب موشک به تمام نقاط آمریکا را بدهد. این یعنی بازدارندگی. شاید بگویید چه فایده دیکتاتور است و مردمش گرسنه اند. ولی این همان تصویری است که خواستند به خورد ما بدهند. مردم کره شمالی باید احساس غرور و عزت نفس بکنند. اگر همه مردم در یک سطح نزدیک به هم زندگی بکنند و تفاوت طبقاتی و رفاه فاحش نباشد کسی احساس بدبختی نمی کند. (البته این به معنی این نیست که “کیم” رو قبول دارم)

من احساس حقارت می کنم وقتی یک نخاله آمریکایی خواستار ادامه مطالعه …