پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: اجتماعی

ترامپ های ایرانی

احتمالا این روزها و در واقع این سال ها متوجه هجوم و افزایش ماشین های بزرگ و شاسی بلند شده اید. ذائقه مردم عوض شده است (+تهران پرس). آیا این یک روند طبیعی است؟ به نظر من نه. این یک جور ذائقه سازی است. ذائقه مردم را عوض می کنند. این تغییر ذائقه برای ما آب نداشته باشد برای سازندگان شاسی بلند ها قطعا نان دارد. هر وقت می خواهند یک انسان موفق یا ثروتمند نشان بدهند معمولا یک شاسی بلند مشکی هم در زمینه تصویر دیده می شود. شنیده ام (تحقیق نکرده ام) در ژاپن یا کره معمولا مردم از ماشین های کوچک حتی دو نفره استفاده می کنند. یا خیلی ها به سمت دوچرخه رفته اند و به نظر می آید از این مرحله ظاهر سازی گذر کرده اند. خودشان شده اند.

در هر عصری یک مساله ای نماد مردانگی (نه به معنای مرام و معرفت) بوده است و زنان به آنها بیشتر جذب می شدند. احتمالا یک دوره ای جوانمردی و فتوت، در عصر دیگری جنگاوری و نظامی گری، تا همین چند سال پیش دور بازو و شکم سیکس پک (که هنوز بعضی مناطق همچنان هست) و حالا ماشین های شاسی بلند.

شاسی بلند بزرگ تر، نماد مردانگی و باروری بیشتر.

روزی می شود که احساس کنی اگر شاسی بلند نداشته باشی مرد نیستی!

به نظرم افرادی که شاسی بلند سوار می شوند اکثرا آدم های حقیری اند. (این گزاره قطعا خیلی ایراد دارد می دانم) ولی گرایش به ماشین های بزرگ نوعی خود کوچک بینی است که انسان می خواهد با این ماشین های بزرگ این حقارت را رفع و رجوع کند و بزرگ شود.  جای دور نرویم اگر خود من روزی شاسی بلند بگیرم از سر حقارت است، می خواهم بگویم من هم “دارم”.

البته قطعا توجیهاتی هم داریم. مثل ایمنی یا پایداری بیشتر شاسی بلند. ولی احتمال خیلی زیاد اگر دو ماشین با مشخصات نزدیک به هم و ضریب ایمنی نزدیک به هم در توان مالی ما باشد، ماشین شاسی بلند را انتخاب می کنیم.  چرا؟

دلایلی یک نفر ماشین شاسی بلند انتخاب می کند.

شاسی بلند که در اصل SUV –Sport utility vehicle  است یک ماشین با اهداف ورزشی و مسیرهای پرپیچ و خم و دشوار بوده است که حالا از هدف اصلی خود دور شده است.

سوال اصلي اينجاست چرا خودرو شاسي بلند؟

خودرويي مثل X33 از كمپاني تازه وارد MVM دقيقاً كدام تپه، شيب يا كوه را مي تواندپشت سر بگذارد؟ يا براي كدام سفر درون شهري يا برون شهري مناسب است؟!

چرا خودرو شاسي بلند مي خريم؟

با توجه به سيستم فنربندي نسبتاً خشك و كم تحرك و پُرتكان اين كلاس ، نمي توان از خودرو انتظار سواري نرم و راحتي را داشت! آيا مي توان براي ماهيگيري به كنار رودخانه رفت و يا حتي كمي هم بدنه فلزي خودرو را با آب آشنا كرد؟ من كه فكر نمي كنم!

در بازار خودروهاي داخلي عملاً رسالت اصلي شاسي بلندها فراموش شده است؛ پيمودن مسيرهاي صعب العب ادامه مطالعه …

حدودا دو سالی می شود که (به عنوان مربی) ۱-۲ ساعت در هفته در مسجد با بچه ها کار میکنیم. تجربه های خوب و ارزشمندی تا اینجا به دست آوردیم. ابتدا لازم است توضیح بدهم  من شدت به سیستم فعلی ب.س.یج نقد دارم و خودم را از آنها جدا می دانم و به قول رهبری باید خون گریست به حال این سیستم. متاسفانه افرادی فاقد صلاحیت در راس این امور هستند که باعث بیزاری یا در بهترین حالت بی تفاوتی اکثر مردم نسبت به مسجد و بسیج شده اند. این نظر شخصیه منه، و لا اقل تا الان چند مورد دیدم.به نظر من در این تیپ سازمان ها نمیشود سالم کار کرد و از جایی به بعد برای بقا در این سازمان باید مزین به انواع رذایل اخلاقی شد. حتی دغدغه مندترین افراد هم در این گونه سازمان ها (باز تاکید میکنم به نظرم) دچار استحاله و سستی اخلاقی می شوند. یک ایرادش هم این است که شخص وقتی در این سازمان ها کار می کند دچار نوعی خود علیه السلام پنداری مفرط می شود که باید فقط بقیه را تربیت کند.

تمام برنامه ها سطحی و ظاهری و برای گزارش رد کردن و گزارش سازی. در یک جلسه ای که با  چند نفر از مسئولین پایگاه های منطقه داشتیم یکی از مسئولین معمم یک ساعتی به ما گزارش داد و قرار بود اتاق فکری! تشکیل بشود و ما هم نظراتی گهربار بدهیم. این بزرگوار یک ساعت در مورد فعالیت های عملیاتی و برنامه های ایست بازرسی و اردوهای نظامی و میدان تیر و برنامه های تشییع شهدا و این دست مسائل حرف زد. یک بار نگفت در کل این منطقه یک کتابخانه یا حتی کتابفروشی وجود ندارد. تنها دغدغه فعالیت های عملیاتی و عکس گرفتن و گزارش سازی داشتند ( از نظر من). البته این بزرگوار به زعم خودش روشنفکر بود و می خواست اتاق فکر بگذارد تا این کارها به شکل بهتری انجام شود. اما هیچ برنامه ای برای گسترش کتاب (گسترش تفکر و تامل)، شناخت درست دین و اصلاح نگرش ها نداشتند. چند ماهی از این جلسه گذشته و ما همچنان منتظر این اتاق لعنتی فکر هستیم تا این مسائل را مطرح کنیم. بگذریم.

ما متاسفانه آدرس های غلط زیاد می دهیم. یک برنامه ای که در مسجد ما دارد شکل میگیرد برگزاری کلاس های تقویتی و آمادگی برای تیزهوشان و این دست خزعبلات است البته آخرش XBOX  هم هست.

این برنامه ها چه پیامی به مخاطب می دهد؟

هدف تقریبا وسیله را پاره کرده است. ما برای جذب به مسجد، مسجد را تبدیل به قلم چی می کنیم. مسجد امام قلم چی (ع).

ما مسجد را به گیم نت تبدیل کرده ایم. ادامه مطالعه …

چطور نظام سیاسی آمریکا را تغییر دهیم؟

من لذت می برم وقتی کیم جونگ اون رهبر کره شمالی به جای گزینه روی میزش یه دکمه می گذارد و می تواند با فشردن آن فرمان پرتاب موشک به تمام نقاط آمریکا را بدهد. این یعنی بازدارندگی. شاید بگویید چه فایده دیکتاتور است و مردمش گرسنه اند. ولی این همان تصویری است که خواستند به خورد ما بدهند. مردم کره شمالی باید احساس غرور و عزت نفس بکنند. اگر همه مردم در یک سطح نزدیک به هم زندگی بکنند و تفاوت طبقاتی و رفاه فاحش نباشد کسی احساس بدبختی نمی کند. (البته این به معنی این نیست که “کیم” رو قبول دارم)

من احساس حقارت می کنم وقتی یک نخاله آمریکایی خواستار ادامه مطالعه …

چطور شهروند درجه دو خوبی باشیم؟

پیش نوشت ۱٫ این مطلب ممکن است حاوی مطالب کمی ناامید کننده و انرژی منفی باشد. پس یا نخوانید و یا ناامید نشوید.

پیش نوشت ۲٫ این مطالب کاملا تحلیل های شخصی است و خیلی هم اصرار و علاقه ای به درستی آن ندارم.

یکی از دلایلی که مغزهای فراری ما و دوستان ما در خارج از کشور موفق می شوند این است که می دانند مهاجرند و شهروند درجه دو  محسوب ادامه مطالعه …

کار ها و تجربه های شغلی قبلی ام را در این دو مطلب

همه مشاغل من -۱

همه مشاغل من -۲

همه مشاغل من -۳ (خدمت امریه در یک سازمان دانشگاهی)

نوشته ام.

و حالا ادامه داستان:

استارتاپ اول: من به خاطر شور و علاقه و اشتیاقی که برای استقلال داشتم در مورد کسب و کار با دوستان سازمانی ام وقت ناهار خیلی صحبت می کردم و نهایتا با هم به توافق رسیدیم که با هم همکاری کنیم. تیم اصلی ما سه نفر بودیم و بعد ۲ نفر دیگر را هم اضافه کردیم. ما کسب و کار های مختلفی را بررسی کردیم که بیشتر از جنس کسب و کار های پلتفرمی بود مانند کیک استارتر و ایندی گوگو (کسب و کار مبتنی بر سرمایه گذاری مردمی جمعی crowd funding) و چند مورد دیگر و یا تحویل آنلاین یک سری کالاهای خاص و به صورت تخصصی مثلا نان یا شیر و… . لحظات خوشی بود ، ما ایده پردازی می کردیم و طوفان مغزی راه می انداختیم، طوفان هایی که اخرش به دری وری گفتن می رسید. ادامه مطالعه …

بنایی: اولین کاری که من انجام دادم بنایی بود. البته مزدی نداشت و برای خانه خودمان بود. من کلا هیچ علاقه ای به کار یدی و خاکی نداشتم ولی مجبور بودم. بالاخره برای خودش تجربه ای بود. حدودا ۸-۹ سالم بود که در این زمینه به پدرم کمک می کردم. من آجر می انداختم بالا و پدرم دیوار چینی می کرد. شرفعلی هم یکی از بناها بود که یادم مانده است و من برایش آجر می انداختم یا موزاییک می بردم. معمولا آخر وقت هم زباله های ساختمانی ادامه مطالعه …

۱-۲ هفته پیش یک کارگاه ۲ ساعته روزنامه نگاری در دانشگاه شرکت بودم. معلم کارگاه سردبیر روزنامه اعتماد بود. تعریف می کرد که یک کانال به اسم کره شمالی به زبان فارسی مطالبی را منتشر کرد که مثلا رهبر کره شمالی نسبت به برخی سیاست های ایران انتقاد کرده است و به قدری مساله جدی شد که به مسئولین وزارت خارجه انتقاد می شد که چرا در این باره موضع گیری نمی شود خلاصه بعد از کلی بالا و پایین مشخص شد که تنها منبع این خبر یک کانال است که گردانندگانش چند جوانند که هیچ ارتباطی هم به کره شمالی ندارند و این وسط گاهی شیطنت هم می کنند.
به نظرم شبکه های اجتماعی و آزادی بیان زیادی و در واقع سهولت و کم هزینه تر شدن “رسانه شدن” باعث نوعی اختلال شده و کسی در مقابل مطلب و عکس و ویدیویی که منتشر می کند احساس مسئولیت نمی کند چون برایش هیچ هزینه ای ندارد. من نمی دانم چه ساز و کار و فیلتر عاقلانه و منطقی ای می توان اندیشید ادامه مطالعه …

هنر به کجا می رود؟

قیمت اعضای بدن در بازار سیاه آمریکا

قیمت کلیه: آمریکا ۲۶۲ هزار دلار ، در چین ۶۲ هزار دلار، در هند ۱۵ هزار دلار، در ایران بین ۳ -۱۰ هزار دلار

قیمت کبد ۱۵۷ هزار دلار

قلب ۱۱۹ هزار دلار

یک جفت چشم ۱۵۰۰ دلار

دست و ساعد ۳۸۵ دلار

قیمت دو مستطیل آبی با یک فاصله ۵ سانتی متری سفید : ۴۴ میلیون دلار

ادامه مطالعه …

در نکوهش نقد منتقدین

?احتمالا اگر کمی نوشته باشید تجربه کرده اید که ذهن نویسنده میل سیری ناپذیر و افسار گسیخته ای برای سوژه پیدا کردن دارد. کسی که در اینستاگرام عکس می گذارد، همه چیز را سوژه اینستایی می بیند. علاقه مخاطبانش را کم کم می شناسد و ذهنش و مدل ذهنیش با آن هماهنگ می شود و از هر چیزی سوژه عکاسی پیدا می کند.

ذهن وبلاگ نویس و مقاله نویس هم همینطور است. ذهنش متمرکز می شود روی نوشتن و سوژه. وقتی بخواهی نقد بنویسی، سوژه خودش پیدا می شود. ذهن نویسنده (منتقد اجتماعی و وبلاگ نویس و مقاله نویس ها و اهالی توییتر) از جایی به بعد آرزو می کند یک اتفاقی بیفتد تا یک چیزی بنویسد و توییت کند.

?داستان اخیر استاد عزیز و شوخ طبع مان حاج آقای قرائتی و آقای دوربینی را که با جنجال های خبری حتما شنیده اید. بعد از این اتفاق ذهن ها و قلم های زیادی به کار افتاد وچه قلم فرسایی هایی که نشد. هر سایت و وبلاگ و کانالی که می روی در موردش نوشته اند.

دوستان و خواهران و برادران و فعالان اجتماعی هدفتان چیست؟ نقد منصفانه و اگاهسازی خطاکار و جامعه یا له کردن خطاکار؟ انگار یک مسابقه ای گذاشته شده و همه باید در مورد همه مسائل اظهارنظر کنند و اگر ننویسند بقیه می گویند لال است.

?حواس مان نیست که این کار ما خود اوج بی اخلاقی است. این که ما برای دیده شدن و عقب نماندن از قافله نقد هرکسی و هر چیزی را دستاویز قرار دهیم خود اوج بی اخلاقی است. ما چقدر اشتباهات و خطاها داشته ایم که اگر یکی از آنها پخش زنده داشته باشد دیگر سرمان را نمی توانیم بلند کنیم؟

?نوشتن هم آداب و اخلاق دارد. (البته بنده هم ادعایی ندارم). یکی از علما سال ها پیش (دقیق یادم نیست ولی به نظرم قدمت این مساله بیش از ۱۰۰ سال باشد) یک کتابی نوشته بود و خیلی روی آن کار کرده بود هنگام چاپ متوجه می شود کتابی با این موضوع و بهتر از کار او اخیرا منتشر شده. این آقا کتابش را بر می دارد و می برد و چاپ نمی کند. این اخلاق نویسندگی است.

به نظر من نوشتن در مورد مسائلی از این دست واجب کفایی است، یعنی اگر یک نفر یا چند نفر نوشتند کافی است بخصوص وقتی در موردی مثل قضیه اخیر، آن شخص متوجه اشتباهش شده و عذرخواهی می کند.

معامله عزت نفس با تبلت

چند روز پیش بود که اتفاقی از سرخستگی تلویزیون روشن کردیم و اتفاقی “دور همی” دیدیم (اینکه تاکید می کنم اتفاقی برای این است که سعی داریم تلویزیون مزاحم زندگی مان نشود، به خصوص برنامه های ضعیف و کم محتوا).

? خلاصه، آقای مدیری در مورد بی هدفی، هیچ بودن و ژست های روشنفکری نیهلیستی و خواننده های مثل تهی و هیچکس صحبت می کرد. در ادامه از تماشاچیان برنامه پرسید: آیا کسی هست که هیچ مهارتی نداشته باشد؟
افراد زیادی مشتاقانه دست بلند کردند که در صحنه حاضر شوند واز مهارت نداشتن شان صحبت کنند. یک اقا و خانم انتخاب شدند و امدند.

?آقا گفت من هیچ مهارتی ندارم، هیچی بلد نیستم و یک تبلت گرفت، تماشاچیان هم با شور و شوق خاصی دست می زدند و او را برای مهارت نداشتنش تشویق کردند.

? خانم (که اتفاقا چادری هم بود و این بیشتر حرص مرا در می آورد) هم گفت من هم هیچ مهارتی ندارم و به هیچ چی نرسیدم و هیچ چی به هیچ به هیچ چی. در ادامه یک تبلت و تشویق حضار…

?اتفاق خطرناکی است. عزت نفس جایگاه خیلی بالایی دارد. این که انسان به خاطر یک تبلت تمام عزت نفس خود را زیر پا می گذارد، و از هیچ بودن و بی مهارت بودن شان انقدر راحت حرف می زند تا لایک بگیرد تا تبلت بگیرد، واقعا جای تامل دارد. این که تماشاچیان همه دست بلند می کنند و داوطلب می شوند برای بی مهارتی …

?از همه مهمتر این که برنامه ای برای جذب مخاطب، مردم را در ازای یک تبلت وادار به چنین کاری می کند، بی هویتی و نداشتن عزت نفس را در مردم نهادینه می کند.

⁉️اتفاق دیگری که می افتد، ترویج دروغ گویی است. آیا واقعا هیچ مهارتی نداشتند؟ مگر می شود؟

❓آیا کسب درآمد (حالا به هر شکل و کیفیتی) مهارت نیست؟ آیا آشپزی مهارت نیست؟ خیاطی مهارت نیست؟ حتی انجام کارهای تکراری روزانه هم یک مهارت است.